امـروز بـحـمـداللّه حـالت بـهـتـر شـده اسـت . از وقـتـى كـه دوسـتـانـت را ديـده اى ، چـهـره ات گل انداخته است ولبخند رضايتى روى لبانت نقش بسته است . ديگر دوستانت كه نيامده بودند ،لابـد مـلاحـظـه حـال تـورا مـى كـنـنـد. وگـرنـه يـاران بـاوفـايـى مثل آنان بعيد است كه به اين زودى تورا فراموش كنند. بعضى ها را كه مى دانم چطور در لابه لاى چـرخ هـاى مـشـكـلات زنـدگـى ، گـرفـتـار شـده انـد واين پيچ وخم ها جايى براى ياد شما وامـثـال شـمـا بـاقـى نـگـذاشـتـه اسـت ... نـمـى دانـم شـايـد هـم تحمل ديدن جسم نحيف ورنج هاى تورا ندارند. اما سعيد! چرا شما كه نماد ومجسمه غيرت وشرف ايـن مـرز وبـوم هـسـتـيـد، بـايـسـتـى ايـن گـونـه فـرامـوش شـويـد؟ نـسـل جـوان كـه شـمـا وحـمـاسه هاى جاودانتان را نديده است ، چه توانى براى مقابله با تهاجم فـرهـنـگـى دشـمـن دارد؟ چـه كـسـى رسـالت رسـانـدن ايـن هـمـه ايـثـار وفـداكـارى را بـه نـسـل حـاضـر بـر عـهـده دارد؟ چـه فـرد يـا گـروهـى داوطـلب يـا مـاءمـور شـده كـه لااقـل داسـتـان جـنـگ تـحـمـيـلى 8 سـاله را بـراى ايـن نـسـل بـازگـوكـنـد؟ چـرا نـسـل مـا حـتـى از شـهـيـد فهميده چيزى نمى داند، چه برسد به باكرى وهمّت ودقايقى وخرازى وبـاقـرى و...! بـه راسـتى ما بعد از شهدا چه كرده ايم ؟! ما پس از شناى آنان در شط خون در جهت احياى ارزش هاى نابى كه آنان جان در راهش فدا كردند، چه تلاشى كرديم ؟
سـعـيـد مـن ! مـرا بـبـخـش . عـنـان قـلم از كـفم بيرون رفت وكمى از موضوع دور شدم . قرار بود خـاطـرات ايـن چـند روز را بنويسم ... روزهايى كه توبين زندگى وحيات جاودانى دست وپنجه نرم مى كنى !
####
امـروز رضـا وزهـرا را آورده ام . بـهـانـه هـا وشـيرين زبانى هاى آنها راهى ديگر برايم باقى نـگـذاشـتـه است . از وقتى زهرا از مدرسه برگشته مرا رها نكرده است . شايد بچه هاى مدرسه به اوچيزى گفته باشند. ترجيع بند كلامش (بابا سعيد) وديدن بابا است .
سـعـيـد! نـمـى دانـم چـرا نـمى خواهى چهره ات را به بچه ها نشان بدهى ؟ اين ماجرا تا كى مى تـوانـد ادامـه داشـته باشد؟ ديگر تحملم تمام شده است . آن ها را نبايد دست كم گرفت . هر چه بـاشـد، آن هـا فـرزند مردى مثل تواند واز آن همه امواج مردى ومردانگى كه در وجود تو موج مى زنـد، اگـر مـوجى به آنها رسيده باشد حتما تحمل خواهند كرد. اصلا مگر مى شود فرزند را از ديـدار پـدر مـحـروم كنيم . آن افكار بلند واين فكر با هم نمى سازد.توآن قدرها مهربان هستى كه بتوانى قصه دلتنگى هاى رضا وزهرا را مانند يك مادر درك كنى .
####
باز هم يك شرمندگى ديگر براى من ! باز هم عدم درك بلنداى فكر تووباز هم رسيدن به قلّه اى ديـگـر از قـلل مـعـرفـت تـو! مـن كـجـا هـسـتـم وتودر كجا؟! من هنوز روى زمين خاكى راه مى روم وتـوافـلاكـى شـدنـت را بـا هـزار راز ورمـز از مـا پنهان مى كنى . گمانم اين بود كه تودوست نـدارى بـچـه ها، تورا با آن وضع ببينند. چهره ظاهرى وموهايت را كه در اثر شيمى درمانى آن وضع را پيدا كرده است . نمى دانستم كه خداوند استوارى پدرانه را با مهر مادرانه در وجودت ، تـواءمـان تركيب كرده واز آن معجونى بى بديل پديد آورده است . تومى دانستى كه بچه ها با ديدن توگريه سر خواهند داد وتوتوان ديدن گريه بچه ها را نداشتى . توبا اشك هايت اين را بـه مـن گـفـتـى . وقـتـى كـه گريه بچه ها را ديدى وهمراه با بچه ها گريستى . گريه ، پيمان شماست با حسين شهيد. وبى گمان اين گريه ها به شفاعت مى انجامد.
####
امروز نهم محرم است . تاسوعا غروب غمگينى دارد. دسته هاى عزادارى مى آيند ومى روند: قلب ها مـالامـال از عـشـق ، عـلم هـا بـر دوش ، پـرچـم هـاى قـرمـز وسـيـاه در اهـتـزاز، دل هـا شـكـسـتـه ، چـشـم هـا اشكبار بلكه خونبار، آدم ها تشنه ، لب ها كبود وترك خورده ، خشك ، آتشين ، هُرم داغ آفتاب وعرق هاى درشت ودانه دانه كه بى امان مى ريزد. با اين همه ، جمعيت بر سـر وسـينه مى كوبند وبه استقبال عاشورا مى روند؛ عاشورايى كه هزار لاله گلگون وشهيد را نيز همراه با ملائك تشييع مى كنند.
...وتو...تونشسته بر تخت ...نه ،نه گويا ايستاده اى ونگاهت تا عرش ، تا ملكوت ، بى صدا مـى گـريـى واشـكـهـايـت را از مـن پـنـهـان مـى كـنـى . سـال هـاى سـال ، تـودر چـنـيـن روزهـايـى در مـيـان آن هـا بـودى . حـتـى هـمـيـن سال گذشته . اما امروز، به ناچار روى تخت مانده اى .
دسته بزرگى از جلوى بيمارستان مى گذرد. اصرار مى كنى كه تورا به كنار پنجره ببرم . دسـتـه هاى سياه پوش پرشور مى آيند وبر سر و سينه مى كوبند. تورا مى بينم كه با دست هاى مجروحت بر سر وسينه مى زنى . در چين هاى پيشانى ات لايه هايى از آرزوپيداست ، آرزوى پرواز، آرزوى وصال ... نمى دانم ! آرزوى عشق !
####
امـروز عـاشوراست . سحرگاه ، دستانت را ديدم كه به نياز، به سوى بى نياز دراز شده بود. اكـنـون تـورا مـى بـيـنـم كـه با فرشتگان ، با عاشوراييان ، با حسينيان پرواز كرده اى ، چه آرامشى چهره تورا فرا گرفته وعجب عاشورايى براى من وبچه ها - رضا وزهرا - شده است !
نـگـاهـت مـى كـنـم ، سـجـاده كـوچـكـت روى تـخـت هـنـوز بـاز اسـت ، تـوآرام خـفـتـه اى ، گويا به وصـال يـار رسـيـده اى كـه لبخندى از روى رضايت بر لب دارى . ديگر توان نوشتن ندارم ، اگـر سـفارش تونبود، همين چند صفحه را هم نمى توانستم بنويسم . توبايد مرا كمك كنى تا رفتنت را به رضا وزهرا بگويم والّا من ...
...نگاه كن . خدايا كمكم كن ! رضا وزهرا؟! اينها كجا بوده اند صبح به اين زودى ؟ چه كسى آنها را بـه بـيـمارستان آورده است ؟ يا حسين ! به حق عاشورايت مرا درياب ! مادر؟! مادر آنها را آورده است ؟ چرا گريه مى كنند؟ هنوز كه شهادتت را جز من كسى نمى داند! بايد منتظر بمانم ....
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 15:42  توسط رضا
|
مرا درياب !
(تقديم به جانبازان شهيد شيميايى )
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 15:35  توسط رضا
|
داستان
جشن پتو
محمّد رضا پيوندى
اسـمِ (حـاج صـفـا) و گـُردانش را زياد شنيده بودم ، امّا با همه تلاشم توفيق خدمت در گردان او نصيبم نشده بود. اين بار به قول بچّه ها، با (گرا) آمده بودم و به قصد گردان حاجى صفا. مشهور بود كه او در عين سادگى و مهربانى ، بسيار منظّم و سخت گير است . بچّه ها به او لقب مـرد آهـنـين داده بودند، چراكه بدنش پُر بود از تركش هاى ريز و درشتى كه در عمليّات مختلف نـصيبش شده بود. اتّفاقاً نيروهايى كه تازه به گردان حاجى آمده بودند كم نبودند و همه از بـَرو بـچـّه هـاى شـلوغ جـنـوب شـهـر كـه بـراى خود، محفلى جداگانه درست كرده بوديم و به قول خودمان در همه امور، پيشقدم بوديم و شانه به شانه ريش سفيدهاى گردان ؛ كه يعنى ما هـم بـله ! حـاجـى هـمـان طـور بـود كـه شـنـيده بودم ، با همان اخلاق خاكى . انگار نه انگار كه فـرمـانـده گـردان اسـت ، اصـلاً جـورى با بچّه ها، تا مى كرد كه گاهى فراموش مى كرديم او فـرمـانـده اسـت . امـّا يـك مـسـاءله بـرايـمـان خـيـلى سـخـت و مشكل جا مى افتاد و آن هم نظم آهنين و تاءكيد او به شركت منظّم در صبحگاه بود. تا اين كه حاجى يـك روز در صـبـحـگاه براى بچه هايى كه مقررّات را رعايت نكنند جريمه هايى تعيين كرد و تا آمديم توجيه المسائل را باز كنيم كه : اى بابا ما كه سربازى نيومديم و اين حرف ها، مقرّرات ، رسـمـى شد و حسابى جا افتاد. همه به نحوى خودشان را با برنامه هاى حاجى ، هماهنگ كرده بـودنـد، امـّا مـا چند نفر مثل اين كه شِنى هايمان را زده باشند، حسابى دَمَق بوديم ولى هر طور شـده بـنـد را آب نـمـى داديم و براى حفظ آبرو هم كه شده ، پا به پاى بچّه ها مى آمديم و مى رفتيم .
تـا اين كه روزى يكى از بچه ها به نام وفايى كه در تبليغات كار مى كرد، درآمد كه : (بالا خـره حـاجـى ، حـال شـمـا را هـم كـرد تـوى قوطى !) و از اين حرف ها. وفايى ، بچّه بدى نبود، اتـّفـاقـاً خيلى هم دوست داشتنى بود اما نمى دانم آن روز به چه منظورى اين حرف را زد. به او گفتم :
اوّلاً حـاجـى كـسـى نـيـسـت كه بخواهد بچّه ها را بترساند؛ ثانياً ما هم كسى نيستيم كه از شخص حاجى بترسيم .
او هم نه گذاشت و نه برداشت ، گفت :
اوّلى را قبول دارم ولى دومى را نه !
اين شد كه من و ناصر و صادق و حميد ـ چهار نفرى كه همه جا با هم بوديم ـ تصميمى گرفتيم كه نبايد مى گرفتيم ...
# # #
چـراغ فانوس وسط سنگر، آخرين نفس هايش را مى كشيد. من و حميد يك طرف و ناصر و صادق ، طـرف ديـگـر سـنـگـر نـشـسـتـه بـوديـم . تـه مـانـده آجـيـل مـشـكـل گـشـا، وسـط سـنـگـر بـود كـه گـهـگـاهـى دسـتـى در آن بـه دنـبـال دانه هاى درشت مى گشت . دل توى دلم نبود. در اين فكر بودم كه بالا خره حاجى امشب هم مـثل شب هاى گذشته به سنگر ما خواهد آمد يا نه ... كه صداى او را از بيرون سنگر شنيدم . او مـثـل هـمـيـشـه آرام و يـا اللّه گـويـان وارد سـنـگـر شد. حادثه خيلى سريع اتّفاق افتاد، درست مثل يك رؤ ياى نيمه شب . قبل از اين كه حاجى هيچ يك از ما را ببيند ناصر پريد و فتيله فانوس را پـايـيـن آورد. مـن و صـادق و حـميد، پتوى سياه ميان سنگر را روى سر حاجى انداختيم و شروع كـرديـم به زدن ! بنده خدا، حاجى نمى دانست چكار كند و مرتّباً استغفار مى كرد و گاهى هم مى خـنـديـد. مـا هـم از خـنـده هـاى او بـيشتر خنده مان مى گرفت ؛ البّته خدائيش را بخواهيد خيلى با مـلاحـظـه مـى زديـم ! سـنـگـر، تـاريك بود و طبق نقشه ، نبايد هيچ كدام از ما شناخته مى شد؛ امّا ناگهان سنگر مثل روز، روشن شد و نورى قوى روى صورت هر چهار نفرمان خزيد. معاون حاجى بـود كـه دنـبـالش آمـده بود. نور چراغ قوّه ، روى پتو لغزيد. حاجى ، لبخند بر لب پتو را كـنـار زد و بـا فرستادن چند صلوات سنگر را ترك كرد. نگاه هر چهار نفرمان تا مدّتى به در سـنـگـر دوخـتـه شـده بـود. نـاصـر، فـتيله فانوس را بالا كشيد. در آن گير و دار و تاريكى ، آجـيـل مـشـكـل گـشـا، زيـر دسـت و پـا ريـخـتـه بـود. هـيـچ كـس رغـبـتـى بـه جـمـع كـردن آجيل ها نداشت ، فقط سكوت كرده بوديم و به عاقبت كار امشب مى انديشيديم .
# # #
صـبـح روز بـعـد وقـتـى سـرم را از پـتوى جلوسنگر، بيرون آوردم صبحگاه شروع شده بود و حاجى براى نيروها سخنرانى مى كرد. مثل هميشه پُر شور بود و مملو از انرژى . از ما چهار نفر فـقـط ناصر، موفّق شده بود خودش را به موقع به صبحگاه برساند. او در صف آخر ايستاده بـود، امـّا حـواسش به ما بود. اتّفاق ديگر اين كه آن روز وفايى هم كه از طرفداران پَروپا قـرص نـظـم بـود، ديـر رسيده بود. با ورود او به ماجرا، داستان ، بُعد ديگرى پيدا مى كرد. بـعـد از سـخنرانى حاجى و چند برنامه كوتاه ديگر، صبحگاه تمام شد و براساس برنامه از پـيـش مـعـلوم شـده حـاجـى ، كـسانى كه دير آمده بودند بايستى تنبيه مى شدند. امّا شيوه تنبيه كـردن حـاجى با بقيّه ، فرق مى كرد. اين را وقتى فهميدم كه حاجى جلوتر از ما آماده مى شد تا پامرغى برود!
ـ چطورى دلاور؟! با سه دور، پامرغى چطورى ؟ يا على !
مـن و صـادق و حـمـيـد، سـرپـا نـشـسـتـيم و مثل بقيّه آماده شديم كه با علامت حاجى ، شروع كنيم . نـاگـهـان احـسـاس كردم چشم هاى حاجى ، درست توى چشم هاى من دوخته شده است . نگاهم را از او دزديـدم و سرم را پايين انداختم ، چند لحظه بعد حاجى جلوى رويم ايستاده بود. ـ شما سه نفر! تو و صادق و حميد پاشيد بريد!
و خـودش هـمـراه بـچّه هاى ديگر شروع كرد به پامرغى رفتن . وفايى آخرين نفرى بود كه از روبـه رويـم رد شد. اين جا بود كه علامت سؤ الى بزرگ را در چهره اش خواندم . من و صادق و حـمـيـد بـه هم نگاه مى كرديم امّا نگاه هايمان صدها معنا داشت . دلهره عجيبى داشتم . حاجى را مى ديـدم كـه بـا آن بـدن پـُر از تـركـش ، جـلوى هـمـه بـچـّه هـا پـامـرغـى مـى رود. صـادق مثل هميشه بى خيال بود و سر به سر حميد مى گذاشت .
ـ حاجى ، يه آشى برات بپزه كه به اندازه سه نفر روغن روش باشه !
و حميد هم ـ حاضر جواب ـ گفت كه :
ـ آشِ حاجى صفا، روغنش از بهشت مى آد؛ پس هرچى بيشتر بهتر!
مـن غرق در فكر و خيال بودم . صحنه هاى جشن پتوى شب گذشته ، جلوى چشمانم رژه مى رفت . فـكـر مـى كـردم حـاجـى چـه تنبيهى براى ما در نظر گرفته و از اين كه ما را از بقيّه جدا كرد، نـگـران بـودم . در ذهـنـم حـاجـى را مـى ديدم كه دستور مى داد دو گونى شِن سنگين ، روى كمرم بـگـذارنـد و دور مـيـدان صـبـحگاه بچرخانند. در اين فاصله بچّه ها و حاجى يك دور ميدان را طى كرده و مقابل ما رسيده بودند. حاجى با ديدن ما كه همچنان ايستاده بوديم تعجّب كرد و گفت :
ـ شما چرا واستاديد؟! بريد به كارتون برسيد!
ـ بريم ؟! كجا بريم حاج آقا؟ شما فرموديد اينجا بمونيم تا بعداً تنبيه بشيم .
ـ من كى همچين حرفى زدم ؟ كى خواسته شما رو تنبيه كنه ؟ استغفراللّه !
و همين طور كه پامرغى مى رفت از جلو رويمان رد شد و رفت . گمان مى كردم حاجى مى خواهد ما را حـسـابـى شـرمـنده كند. تنبيه نكردن ما سه نفر براى ما و براى همه ، معناى خاصّى پيدا مى كـرد؛ اين تصوّر ما بود كه اين برخورد يعنى حاجى از ما راضى نيست و در يك كلام ، ما را نمى خـواهـد و آنـهـايى كه در گردان هاى پياده بوده اند مى دانند كه رضايت و عدمِ رضايت فرمانده يعنى چه ! حاضر بودم هر تنبيهى كه او معيّن مى كرد به جان بخرم امّا اين شرمندگى را نه ! از بچّه هايى كه تنبيه شده بودند خجالت مى كشيدم ؛ مخصوصاً از وفايى كه وقتى نفس زنان مقابل ما مى رسيد همين طور زل مى زد توى چشم هاى ما سه نفر! از حركت مژه هايش معلوم بود كه مـثلاً دارد فكر ما را مى خواند. انگار منتظر بود به او بگوييم : ديدى بالا خره ، حاجى حالِ كى را گرفت ؟!
مـى تـوانـسـتـيـم بـگـذاريـم و بـرويـم و بـه قـول حـاجـى بـه كـارهـايـمـان برسيم امّا فكر و خـيـال ، رهـايـمـان نـمـى كـرد... هـمـان طـور كـه تـنـبـيـه حـاجـى ، دليـل دارد، تـنـبـيـه نـكـردنـش هـم بـى دليـل نـيـسـت . اگـر از جـريـان ديـشـب نـاراحت نيست بايد حدّاقل ما را مثل بقيّه تنبيه كند. نكند تصميم دارد عذر ما را...؟
در همين خيالات بودم كه بچّه ها به همراه حاجى دور سوم را نيز طى كردند. همگى خسته بودند، امـّا هـيـچ كـدام نـاراضـى نبودند. حاجى بلند شد و به طرف سنگرش رفت . هر سه نفرمان به دنـبـالش دويديم . به عقب سرم كه نگاه كردم وفايى را هم ديدم كه كنجكاو شده و دارد مى آيد. گرچه ناصر، جريان جشن پتو را برايش تعريف كرده بود امّا از نظر او پايان ماجرا مهم بود. با اشاره من ، حميد جلوى حاجى را گرفت و شروع كرد به التماس كردن :
ـ حـاجـى آقـا! مـا اشتباه كرديم ، شما به بزرگى خودتون ببخشيد؛ ما رو بيشتر از اين شرمنده نكنين .
من و صادق هم از دو طرف حاجى شروع كرديم :
ـ شما رو به خدا، ما رو هم مثل اونا تنبيه كنين ! آخه چرا مارو جدا كردين ؟!
ـ اگه به خاطر جريان ديشبه كه معذرت خواستيم ؛ به خدا قصد بدى نداشتيم !
و حـاجـى همين طور ما را نگاه مى كرد و لبخند از لبانش دور نمى شد، تا اين كه صادق كه كم سن تر از ما بود با گريه گفت :
چرا حرف نمى زنى حاجى ! با ما قهرى مگه ؟!
حـاجـى ، خـنـده اى كـرد و گـفـت : خـدا نـيـاره اون روز رو كه من با يه بسيجى قهر باشم ، اونم بسيجياى باصفا.
ـ پس چرا مارو از بقيّه جدا كردى ؟ نكنه برامون نقشه اى دارى ؟
ـ چـه نـقـشـه اى ، دلاور؟! مـا مـخـلص هـمـه بـسـيـجـيـايـيـم ! البـّتـه اگـه قبول كنن .
ـ بسيجى ها مخلص شمان حاجى ! ولى اين جورى ممكنه دلمون بشكنه ، اون وقت مى دونى ... .
كـم كـم داشـتـم عـلّت كارِ حاجى را مى فهميدم . احساس كردم حاجى ، كمى نرم شده است ؛ چون در جواب صادق گفت :
ـ اگه واقعاً دلتون مى خواد يا على ! مثل اونا با هم سه دور پامرغى ! يا على !
و خـودش جـلوتـر از هـمـه نـشـسـت و آمـاده شـده كه برود. مانده بودم چكار كنم . باز هم حاجى با زيركىِ خاصِّ خودش ، خاكريز ما را گرفته بود! اين را مى دانستم كه ممكن نيست او نيرويى را تـنـبـيـه كـنـد خـودش تـمـاشـاگـر بـاشـد و حـاجـى هـم مـى دانـسـت كـه تـحـمـّل ايـن نـحو تنبيه چقدر براى ما سخت است . انگار ما مى خواستيم حاجى را تنبيه كنيم . يك لحظه تصميم گرفتم و مقابل حاجى ايستادم . بازوهايش را گرفتم . مى دانستم روى چه قَسمى ، حساس است .
ـ بلند شين حاج آقا! شمارو به خانم زهرا بلند شين !
و حاجى بى درنگ از جا كنده شد و گفت :
سلام اللّه عليها.
ديگر چاره اى جز تسليم در برابرش نبود. حاجى درس بزرگى به ما داده بود. حالا ديگر همه فهميده بوديم كه چرا نمى خواهد ما را تنبيه كند، اما دلمان مى خواست از زبان خودش بشنويم و او كسى نبود كه به اين راحتى چيزى بگويد. اين جا بود كه وفايى به كمكمان آمد.
ـ بالا خره حاج آقا! اونا تنبيه نشدن و ما تنبيه شديم ؛ پس عدالت چى مى شه ؟!
حـاجـى ديـگـر مجبور بود چيزى بگويد؛ چرا كه او در عين اخلاص ، خود را در موضع تهمت قرار نـمـى داد؛ لذا روبـه مـا كـرد و گفت : بچه ها! دست شيطون خيلى قويّه . از خدا پنهون نيست ، از شـمـام پنهون نباشه وقتى نيروها رو تنبيه مى كنم كه يقين كنم كارم به خاطر رضاى خداست . وقـتى شما سه تا دلاور، ديشب اون جشن پتو رو برام راه انداختين ، دست شيطونم به كار افتاد؛ هى وسوسه ام مى كرد كه از تنبيه شدن شما خوشحال باشم ، ولى به لطف خدا زود متوجّه شدم و عهد كردم كه هرگز شما رو تنبيه نكنم ... اميدوارم براتون قانع كننده باشه .
وفـايـى سـرش را زيـر انداخت . حاجى با كمى مكث به طرف او رفت و دستى به سرش كشيد و گفت :
تو كه نمى خواستى من از شيطون فريب بخورم ؟ نه ؟!
وفـايى سرش را بالا آورد. دانه هاى درشت اشك به وضوح در چشمانش ديده مى شد. ديگر لازم نـبـود به وفايى چيزى بگويم . او خود همه چيز را فهميده بود. به صادق و حميد نگاه كردم ؛ آن ها هم دست كمى از وفايى نداشتند. براى ختم غائله ، دست در گردن حاجى انداختم و پيشانى اش را بوسيدم . صادق و حميد و وفايى هم با شوق و ذوق جلو دويدند...
پايان
غمگسارى ياران رهبر معظم انقلاب
زآه سينه س
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 10:12  توسط رضا
|
داستان
جشن پتو
محمّد رضا پيوندى
اسـمِ (حـاج صـفـا) و گـُردانش را زياد شنيده بودم ، امّا با همه تلاشم توفيق خدمت در گردان او نصيبم نشده بود. اين بار به قول بچّه ها، با (گرا) آمده بودم و به قصد گردان حاجى صفا. مشهور بود كه او در عين سادگى و مهربانى ، بسيار منظّم و سخت گير است . بچّه ها به او لقب مـرد آهـنـين داده بودند، چراكه بدنش پُر بود از تركش هاى ريز و درشتى كه در عمليّات مختلف نـصيبش شده بود. اتّفاقاً نيروهايى كه تازه به گردان حاجى آمده بودند كم نبودند و همه از بـَرو بـچـّه هـاى شـلوغ جـنـوب شـهـر كـه بـراى خود، محفلى جداگانه درست كرده بوديم و به قول خودمان در همه امور، پيشقدم بوديم و شانه به شانه ريش سفيدهاى گردان ؛ كه يعنى ما هـم بـله ! حـاجـى هـمـان طـور بـود كـه شـنـيده بودم ، با همان اخلاق خاكى . انگار نه انگار كه فـرمـانـده گـردان اسـت ، اصـلاً جـورى با بچّه ها، تا مى كرد كه گاهى فراموش مى كرديم او فـرمـانـده اسـت . امـّا يـك مـسـاءله بـرايـمـان خـيـلى سـخـت و مشكل جا مى افتاد و آن هم نظم آهنين و تاءكيد او به شركت منظّم در صبحگاه بود. تا اين كه حاجى يـك روز در صـبـحـگاه براى بچه هايى كه مقررّات را رعايت نكنند جريمه هايى تعيين كرد و تا آمديم توجيه المسائل را باز كنيم كه : اى بابا ما كه سربازى نيومديم و اين حرف ها، مقرّرات ، رسـمـى شد و حسابى جا افتاد. همه به نحوى خودشان را با برنامه هاى حاجى ، هماهنگ كرده بـودنـد، امـّا مـا چند نفر مثل اين كه شِنى هايمان را زده باشند، حسابى دَمَق بوديم ولى هر طور شـده بـنـد را آب نـمـى داديم و براى حفظ آبرو هم كه شده ، پا به پاى بچّه ها مى آمديم و مى رفتيم .
تـا اين كه روزى يكى از بچه ها به نام وفايى كه در تبليغات كار مى كرد، درآمد كه : (بالا خـره حـاجـى ، حـال شـمـا را هـم كـرد تـوى قوطى !) و از اين حرف ها. وفايى ، بچّه بدى نبود، اتـّفـاقـاً خيلى هم دوست داشتنى بود اما نمى دانم آن روز به چه منظورى اين حرف را زد. به او گفتم :
اوّلاً حـاجـى كـسـى نـيـسـت كه بخواهد بچّه ها را بترساند؛ ثانياً ما هم كسى نيستيم كه از شخص حاجى بترسيم .
او هم نه گذاشت و نه برداشت ، گفت :
اوّلى را قبول دارم ولى دومى را نه !
اين شد كه من و ناصر و صادق و حميد ـ چهار نفرى كه همه جا با هم بوديم ـ تصميمى گرفتيم كه نبايد مى گرفتيم ...
# # #
چـراغ فانوس وسط سنگر، آخرين نفس هايش را مى كشيد. من و حميد يك طرف و ناصر و صادق ، طـرف ديـگـر سـنـگـر نـشـسـتـه بـوديـم . تـه مـانـده آجـيـل مـشـكـل گـشـا، وسـط سـنـگـر بـود كـه گـهـگـاهـى دسـتـى در آن بـه دنـبـال دانه هاى درشت مى گشت . دل توى دلم نبود. در اين فكر بودم كه بالا خره حاجى امشب هم مـثل شب هاى گذشته به سنگر ما خواهد آمد يا نه ... كه صداى او را از بيرون سنگر شنيدم . او مـثـل هـمـيـشـه آرام و يـا اللّه گـويـان وارد سـنـگـر شد. حادثه خيلى سريع اتّفاق افتاد، درست مثل يك رؤ ياى نيمه شب . قبل از اين كه حاجى هيچ يك از ما را ببيند ناصر پريد و فتيله فانوس را پـايـيـن آورد. مـن و صـادق و حـميد، پتوى سياه ميان سنگر را روى سر حاجى انداختيم و شروع كـرديـم به زدن ! بنده خدا، حاجى نمى دانست چكار كند و مرتّباً استغفار مى كرد و گاهى هم مى خـنـديـد. مـا هـم از خـنـده هـاى او بـيشتر خنده مان مى گرفت ؛ البّته خدائيش را بخواهيد خيلى با مـلاحـظـه مـى زديـم ! سـنـگـر، تـاريك بود و طبق نقشه ، نبايد هيچ كدام از ما شناخته مى شد؛ امّا ناگهان سنگر مثل روز، روشن شد و نورى قوى روى صورت هر چهار نفرمان خزيد. معاون حاجى بـود كـه دنـبـالش آمـده بود. نور چراغ قوّه ، روى پتو لغزيد. حاجى ، لبخند بر لب پتو را كـنـار زد و بـا فرستادن چند صلوات سنگر را ترك كرد. نگاه هر چهار نفرمان تا مدّتى به در سـنـگـر دوخـتـه شـده بـود. نـاصـر، فـتيله فانوس را بالا كشيد. در آن گير و دار و تاريكى ، آجـيـل مـشـكـل گـشـا، زيـر دسـت و پـا ريـخـتـه بـود. هـيـچ كـس رغـبـتـى بـه جـمـع كـردن آجيل ها نداشت ، فقط سكوت كرده بوديم و به عاقبت كار امشب مى انديشيديم .
# # #
صـبـح روز بـعـد وقـتـى سـرم را از پـتوى جلوسنگر، بيرون آوردم صبحگاه شروع شده بود و حاجى براى نيروها سخنرانى مى كرد. مثل هميشه پُر شور بود و مملو از انرژى . از ما چهار نفر فـقـط ناصر، موفّق شده بود خودش را به موقع به صبحگاه برساند. او در صف آخر ايستاده بـود، امـّا حـواسش به ما بود. اتّفاق ديگر اين كه آن روز وفايى هم كه از طرفداران پَروپا قـرص نـظـم بـود، ديـر رسيده بود. با ورود او به ماجرا، داستان ، بُعد ديگرى پيدا مى كرد. بـعـد از سـخنرانى حاجى و چند برنامه كوتاه ديگر، صبحگاه تمام شد و براساس برنامه از پـيـش مـعـلوم شـده حـاجـى ، كـسانى كه دير آمده بودند بايستى تنبيه مى شدند. امّا شيوه تنبيه كـردن حـاجى با بقيّه ، فرق مى كرد. اين را وقتى فهميدم كه حاجى جلوتر از ما آماده مى شد تا پامرغى برود!
ـ چطورى دلاور؟! با سه دور، پامرغى چطورى ؟ يا على !
مـن و صـادق و حـمـيـد، سـرپـا نـشـسـتـيم و مثل بقيّه آماده شديم كه با علامت حاجى ، شروع كنيم . نـاگـهـان احـسـاس كردم چشم هاى حاجى ، درست توى چشم هاى من دوخته شده است . نگاهم را از او دزديـدم و سرم را پايين انداختم ، چند لحظه بعد حاجى جلوى رويم ايستاده بود. ـ شما سه نفر! تو و صادق و حميد پاشيد بريد!
و خـودش هـمـراه بـچّه هاى ديگر شروع كرد به پامرغى رفتن . وفايى آخرين نفرى بود كه از روبـه رويـم رد شد. اين جا بود كه علامت سؤ الى بزرگ را در چهره اش خواندم . من و صادق و حـمـيـد بـه هم نگاه مى كرديم امّا نگاه هايمان صدها معنا داشت . دلهره عجيبى داشتم . حاجى را مى ديـدم كـه بـا آن بـدن پـُر از تـركـش ، جـلوى هـمـه بـچـّه هـا پـامـرغـى مـى رود. صـادق مثل هميشه بى خيال بود و سر به سر حميد مى گذاشت .
ـ حاجى ، يه آشى برات بپزه كه به اندازه سه نفر روغن روش باشه !
و حميد هم ـ حاضر جواب ـ گفت كه :
ـ آشِ حاجى صفا، روغنش از بهشت مى آد؛ پس هرچى بيشتر بهتر!
مـن غرق در فكر و خيال بودم . صحنه هاى جشن پتوى شب گذشته ، جلوى چشمانم رژه مى رفت . فـكـر مـى كـردم حـاجـى چـه تنبيهى براى ما در نظر گرفته و از اين كه ما را از بقيّه جدا كرد، نـگـران بـودم . در ذهـنـم حـاجـى را مـى ديدم كه دستور مى داد دو گونى شِن سنگين ، روى كمرم بـگـذارنـد و دور مـيـدان صـبـحگاه بچرخانند. در اين فاصله بچّه ها و حاجى يك دور ميدان را طى كرده و مقابل ما رسيده بودند. حاجى با ديدن ما كه همچنان ايستاده بوديم تعجّب كرد و گفت :
ـ شما چرا واستاديد؟! بريد به كارتون برسيد!
ـ بريم ؟! كجا بريم حاج آقا؟ شما فرموديد اينجا بمونيم تا بعداً تنبيه بشيم .
ـ من كى همچين حرفى زدم ؟ كى خواسته شما رو تنبيه كنه ؟ استغفراللّه !
و همين طور كه پامرغى مى رفت از جلو رويمان رد شد و رفت . گمان مى كردم حاجى مى خواهد ما را حـسـابـى شـرمـنده كند. تنبيه نكردن ما سه نفر براى ما و براى همه ، معناى خاصّى پيدا مى كـرد؛ اين تصوّر ما بود كه اين برخورد يعنى حاجى از ما راضى نيست و در يك كلام ، ما را نمى خـواهـد و آنـهـايى كه در گردان هاى پياده بوده اند مى دانند كه رضايت و عدمِ رضايت فرمانده يعنى چه ! حاضر بودم هر تنبيهى كه او معيّن مى كرد به جان بخرم امّا اين شرمندگى را نه ! از بچّه هايى كه تنبيه شده بودند خجالت مى كشيدم ؛ مخصوصاً از وفايى كه وقتى نفس زنان مقابل ما مى رسيد همين طور زل مى زد توى چشم هاى ما سه نفر! از حركت مژه هايش معلوم بود كه مـثلاً دارد فكر ما را مى خواند. انگار منتظر بود به او بگوييم : ديدى بالا خره ، حاجى حالِ كى را گرفت ؟!
مـى تـوانـسـتـيـم بـگـذاريـم و بـرويـم و بـه قـول حـاجـى بـه كـارهـايـمـان برسيم امّا فكر و خـيـال ، رهـايـمـان نـمـى كـرد... هـمـان طـور كـه تـنـبـيـه حـاجـى ، دليـل دارد، تـنـبـيـه نـكـردنـش هـم بـى دليـل نـيـسـت . اگـر از جـريـان ديـشـب نـاراحت نيست بايد حدّاقل ما را مثل بقيّه تنبيه كند. نكند تصميم دارد عذر ما را...؟
در همين خيالات بودم كه بچّه ها به همراه حاجى دور سوم را نيز طى كردند. همگى خسته بودند، امـّا هـيـچ كـدام نـاراضـى نبودند. حاجى بلند شد و به طرف سنگرش رفت . هر سه نفرمان به دنـبـالش دويديم . به عقب سرم كه نگاه كردم وفايى را هم ديدم كه كنجكاو شده و دارد مى آيد. گرچه ناصر، جريان جشن پتو را برايش تعريف كرده بود امّا از نظر او پايان ماجرا مهم بود. با اشاره من ، حميد جلوى حاجى را گرفت و شروع كرد به التماس كردن :
ـ حـاجـى آقـا! مـا اشتباه كرديم ، شما به بزرگى خودتون ببخشيد؛ ما رو بيشتر از اين شرمنده نكنين .
من و صادق هم از دو طرف حاجى شروع كرديم :
ـ شما رو به خدا، ما رو هم مثل اونا تنبيه كنين ! آخه چرا مارو جدا كردين ؟!
ـ اگه به خاطر جريان ديشبه كه معذرت خواستيم ؛ به خدا قصد بدى نداشتيم !
و حـاجـى همين طور ما را نگاه مى كرد و لبخند از لبانش دور نمى شد، تا اين كه صادق كه كم سن تر از ما بود با گريه گفت :
چرا حرف نمى زنى حاجى ! با ما قهرى مگه ؟!
حـاجـى ، خـنـده اى كـرد و گـفـت : خـدا نـيـاره اون روز رو كه من با يه بسيجى قهر باشم ، اونم بسيجياى باصفا.
ـ پس چرا مارو از بقيّه جدا كردى ؟ نكنه برامون نقشه اى دارى ؟
ـ چـه نـقـشـه اى ، دلاور؟! مـا مـخـلص هـمـه بـسـيـجـيـايـيـم ! البـّتـه اگـه قبول كنن .
ـ بسيجى ها مخلص شمان حاجى ! ولى اين جورى ممكنه دلمون بشكنه ، اون وقت مى دونى ... .
كـم كـم داشـتـم عـلّت كارِ حاجى را مى فهميدم . احساس كردم حاجى ، كمى نرم شده است ؛ چون در جواب صادق گفت :
ـ اگه واقعاً دلتون مى خواد يا على ! مثل اونا با هم سه دور پامرغى ! يا على !
و خـودش جـلوتـر از هـمـه نـشـسـت و آمـاده شـده كه برود. مانده بودم چكار كنم . باز هم حاجى با زيركىِ خاصِّ خودش ، خاكريز ما را گرفته بود! اين را مى دانستم كه ممكن نيست او نيرويى را تـنـبـيـه كـنـد خـودش تـمـاشـاگـر بـاشـد و حـاجـى هـم مـى دانـسـت كـه تـحـمـّل ايـن نـحو تنبيه چقدر براى ما سخت است . انگار ما مى خواستيم حاجى را تنبيه كنيم . يك لحظه تصميم گرفتم و مقابل حاجى ايستادم . بازوهايش را گرفتم . مى دانستم روى چه قَسمى ، حساس است .
ـ بلند شين حاج آقا! شمارو به خانم زهرا بلند شين !
و حاجى بى درنگ از جا كنده شد و گفت :
سلام اللّه عليها.
ديگر چاره اى جز تسليم در برابرش نبود. حاجى درس بزرگى به ما داده بود. حالا ديگر همه فهميده بوديم كه چرا نمى خواهد ما را تنبيه كند، اما دلمان مى خواست از زبان خودش بشنويم و او كسى نبود كه به اين راحتى چيزى بگويد. اين جا بود كه وفايى به كمكمان آمد.
ـ بالا خره حاج آقا! اونا تنبيه نشدن و ما تنبيه شديم ؛ پس عدالت چى مى شه ؟!
حـاجـى ديـگـر مجبور بود چيزى بگويد؛ چرا كه او در عين اخلاص ، خود را در موضع تهمت قرار نـمـى داد؛ لذا روبـه مـا كـرد و گفت : بچه ها! دست شيطون خيلى قويّه . از خدا پنهون نيست ، از شـمـام پنهون نباشه وقتى نيروها رو تنبيه مى كنم كه يقين كنم كارم به خاطر رضاى خداست . وقـتى شما سه تا دلاور، ديشب اون جشن پتو رو برام راه انداختين ، دست شيطونم به كار افتاد؛ هى وسوسه ام مى كرد كه از تنبيه شدن شما خوشحال باشم ، ولى به لطف خدا زود متوجّه شدم و عهد كردم كه هرگز شما رو تنبيه نكنم ... اميدوارم براتون قانع كننده باشه .
وفـايـى سـرش را زيـر انداخت . حاجى با كمى مكث به طرف او رفت و دستى به سرش كشيد و گفت :
تو كه نمى خواستى من از شيطون فريب بخورم ؟ نه ؟!
وفـايى سرش را بالا آورد. دانه هاى درشت اشك به وضوح در چشمانش ديده مى شد. ديگر لازم نـبـود به وفايى چيزى بگويم . او خود همه چيز را فهميده بود. به صادق و حميد نگاه كردم ؛ آن ها هم دست كمى از وفايى نداشتند. براى ختم غائله ، دست در گردن حاجى انداختم و پيشانى اش را بوسيدم . صادق و حميد و وفايى هم با شوق و ذوق جلو دويدند
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 10:9  توسط رضا
|
داستان
شال سبز محمد رضا پیوندی
بگذار اين پارچه سبز متبرك را روى زخم هايت ببندم تا اين فوران خون كه چهره معصومانه ات و زمـيـن اطـراف راسـرخ فام كرده ، بند بيايد. چه نورانى شده اى مصطفى ! آن قدر كه دلم مى خـواهـد بـوسـه اى نـثـار پـيـشانى بلندت كنم اما اگر اين آتش سنگين بگذارد! بچه ها به امر فـرمـانـده عـقـب نـشـسـته اند فقط تو مانده اى و من كه اسير توام ، نه اين كه فكر كنى دلم مى خواهد بروم ، نه ، دلم اسير توست و راه رفتن بر او بسته است . بگذار آخرين قطرات آبى را كه در قمقمه ام مانده بر لبان خشكيده ات بريزم ، شايد لبان چون عقيقت اندكى مرطوب شود، مى دانم كه تو قمقمه ات را در اوج درگيرى به برادران تشنه كامت بخشيده اى ، دهانت را باز كن برادر! آخ ! ديگر اين آب به اندازه اى نيست كه حتى لبانت راتر كند. مى دانم استقامت خواهى كـرد، صـداى تـانـك ها؟! درست مى شنوم ؟ صداى وحشيانه بعثى ها و نفيرتانك هايشان ! تو را به خدا به من اين طور نگاه نكن ! مى دانم چه مى خواهى بگويى ، هر چه مى خواهى از من طلب كن جز اين كه تو را رها كنم نه نه ! تو همه وجود مرا پيش خود نگه داشته اى و مى گويى برو! پـاى رفـتـنـم نـيـسـت ، بـى دل كـجـا مـى تـوانـم بـروم ، بـى مـيـل نـيـسـتـم كه اين بار هم مثل هميشه بگويم : چشم ! اما برادر! تو خودت مى دانى كه اين بار فرق دارد. با مولاى خود حسين (ع ) عهد كرده ام كه بى تو نروم ، هر طور باشد اين پيكر پاك و نورانى ات را به جايى مى رسانم و اين زخم هاى عميق را مرهمى !
چه خوش خوابيده اى ، مصطفى ! آرام آرام . نگاهت را به كدامين سو دوخته اى برادر؟! مگر صداى دشـمـن را نـمـى شـنـوى كـه هـلهله كنان جلو مى آيد. به من تكيه كن تا تو را بر دوش بگيرم ... دستانت !دستانت ! چه سرد شده است ، برادر! بدنت كه گرم است ، اين گرمى بايد از خون پاك تو باشد كه شانه رنجور مرا لاله گون كرده . بايد تندتر بروم ، اين خون ها كه از تو مى ريـزد بـايد زخمت كارى باشد، چرا اين قدر سنگين شده اى مصطفى ؟! آن وقت ها كه پشت خط با هـم كـشـتـى مى گرفتيم اين قدر هم سنگين نبودى ، اين را بارها و بارها امتحان كرده بودم ...چه فكرهايى مى كنم من ؟ بايد تندتر بروم .
ايـن خـمـپـاره هـاى لعـنـتـى مـگـر مـى گـذارند. مرا ببخش كه از شر اين ها مجبورم خودم رابه زمين بيندازم مى دانم كه درد جانگاهى تا مغز استخوانت را مى سوزاند و تو همه زجرهايت را فرو مى خـورى تـا من رنجور نشوم ، چاره اى نيست برادر! آن اولى ها 60 بود بعدى ها 80 و اگر اين ها 120 بـاشـد مـعـنـايـش ايـن است كه خيلى راه آمده ايم و تنها عشق است كه مرا و طبعا تو را سرپا نـگـه داشته است . ((اللهم صل على محمد و آل محمد)) اى كاش تو هم مى توانستى با من صلوات بـفـرسـتـى مـن كـه 14 هـزار صـلوات نـذر كـرده ام بـه نـيـت چـهـارده مـعـصـوم ... ((اللهـم صل على محمد و آل محمد)).
حالا ديگر خمپاره هاى زمانى هم كار را مشكل تر كرده اين ها ديگر آدم را خبر هم نمى كنند، ما بقى لااقـل زوزه اى مـى كـشـنـد... احـساس مى كنم چند جاى بدنم خيس شده و مور مور مى شود، سوز مى زند، پس چطور تا به حال متوجه نشده بودم ! لابد زمانى ها كار خودشان را كرده اند... باشد.
زخم ها آن قدرها هم كارى نيستند كه من تو را ميان اين جهنم آتش رها كنم و بروم ...نه ...نه ، اين روسـيـاهـى را خدا بر من نخواهد بخشيد. اگر به خزيدن و سينه خيز هم باشد تو را مى برم . زمين را هم مثل اين كه شخم زده اند و مثل روى خودشان سياه .
نـبـايـد راه زيـادى مـانـده بـاشـد، رفـتـنـش كـه طولى نكشيد، با نداى تكبير مى تاختيم و دشمن مـثـل بـرگ پاييزى بر زمين مى ريخت ، همين ها كه لاشه هايشان را ديدى كه به همين زودى تعفن گـرفـتـه بودند، ديگر رمقى برايم نمانده مصطفى ! تنها دلگرمى و خوشحالى من تپش قلب تـوسـت كـه بـر دوشـم احساس مى كنم . تا قلب تو مى زند موتور وجود من نيز روشن است و من سراز پا نشناخته مى روم ، اما خدا نكند قلب تو... نه نه ! خدا آن روز را نياورد كه قلب من نيز خواهد ايستاد. نبايد دلسرد شَوم و نمى شوم .
از عـلامـت هـايـى كـه بـر و بـچه هاى اطلاعات عمليات هم موقع حمله گذاشته بودند خبرى نيست بـايـد هـر طـور شده راه را پيدا كنم اما انگار صدايى مى آيد...صداى چيست ؟!! آب !!؟ آن هم به ايـن زيادى و فشار! شايد اشتباه مى كنم ، بايد جلوتر بروم ، اما خدايا نمى توانم ، قدم هايم يارى ام نمى كنند. زير پايم غرق در گل و لاى شده است يا امام حسين ! حالا از اين رودخانه عظيم چـطـور عـبور كنم !؟ اين رودخانه از كجا پيدا شد؟ موقع حمله باريكه آبى بيش نبود اما حالا چه رود خـروشانى شده است . چاره اى نيست بايد رد شد. خدا خانه دشمن را خراب كند كه جبهه ما را به آب بسته است . اگر خدا يارى كند شايد بتوانم به تنهايى از امواج خروشان عبور كنم اما تو را؟
عـزيـز بـرادرم را چـكـار كـنـم ؟ درنـگ جـايـز نـيـسـت ، دشـمـن مـثـل مـار زخـم خورده نزديك مى شود، مصطفى ! عزيز برادر! درست است كه رمقى ندارى ولى مى خـواهـم به آب بزنم ، تو را به امام حسين مرا محكم بچسب ! باز هم مى گويى تو را بگذارم و بـروم ؟ گـفـتـه بـودم هـر كـارى مـى كـنـم ، امـا ايـن يـكـى را نـه ... بـگـذار دسـتـانـت مـثـل حلقه گلى زينت گردنم باشد... بايد شنا كنم ، شناگر ماهرى كه نيستم ولى به هر جان كـنـدنـى بـاشـد دسـت و پـايـى مـى زنـم ... اين آب گل آلود حتما براى زخم هاى تو ضرر دارد، مصطفى ! اما توكل بر خدا. فشار آب هم چه زياد شده است ، اما راه زيادى نمانده است ، يا صاحب الزمـان ! خـودت كـمك كن ... مصطفى جان مرا رها نكن ...مصطفى ! داداش مصطفى ! جدايى قرارمون نبود، چرا از من جدا شدى ... مصطفى ...
و تـو جـوابـى نـدادى ، يـعـنـى نـمـى تـوانـسـتـى بـدهـى . از ايـن مـاجـرا تـا امـروز ده سـال مـى گـذرد تـا امـروز كـه اسـتخوان هاى خرد شده تو را برايم آورده اند. ده سالى كه هر روزش به ذكر خاطرات تو گذشت تا هنوز تو روى دوشم بودى دلگرم و دلشاد دست و پا مى زدم ، يـادت هـسـت كـه ؟ تـا نـيـمـه هـاى راه را هـم رفـتم ، تو خودت شاهد بودى كه زخم هايم را فـرامـوش كـرده بودم و تنها مرهم زخم هايم تو بودى و بس كه ناگاه فشار آب مرا از تو جدا كرد و اين من بودم كه غرق شدن خودم را مى ديدم . تو بر آب مى رفتى و من در آب دست و پا مى زدم فـريـاد مـى زدم و تـو را مى خواندم اما تو دسته گلى بودى كه روى آب مى لغزيدى و مى رفتى ! كه اى كاش مرا هم با خود برده بودى ، مصطفى !
چـه خـوب شـد آن شـال سـبـز را بـه كـمرت بستم ، و الاّ چطور مى شد تو را شناخت ، چه بوى عـطرى مى دهى هنوز. اين استخوان ها كه به عنوان جسد تو آورده اند را نبايد مادر ببيند كه حتما بـاز هـم بـاور نـمـى كند تويى ! ولى مى دانم تا چند بوسه نثارت نكند رها نخواهد كرد. مادر اسـت ديـگـر، و تـو از هـمـه بـهـتـر مـى دانـى كـه در ايـن ده سال بر او چه گذشت . خدا مى داند چه تلاشى كردم تا او را قانع كنم كه تو شهيد شده اى ، اما او مگر قبول مى كرد، حق هم داشت ، مى گفت اگر مصطفى شهيد شده بايد جسدى يا پاره اى از بـدن نـازنـيـنـش را بـبـيـنـم تـا بـاور كنم ، پس لابد نجاتش داده اند و يا اسير شده است و ما ده سـال بـه هـر جـا سـر كـشـيـديـم تـا نـشـانـى از تـو بـيـابـيـم . حـالا هـم كـه پـس از ده سـال آمـده اى مـن با چه جراءتى به مادر بگويم اين مصطفاى توست . خوشا به حالت مصطفى كـه هـمـه دعـاهـايـت مـسـتـجـاب شـد. آخـر تـو مـى گـفـتـى دوسـت دارم بـدنـم مثل مولايم حسين در راه مكتب پاره پاره شود و اين چنين هم شد. مصطفى جان ! منم عباس ،برادرت كه ايـن چـنـيـن تـنها مانده ام بى گمان تو نزد خدا آبرو دارى پس به حق آبروى حسين (ع ) مرا نيز شفاعت كن .
ديگر اجازه بده برخيزم چه جمعيتى جمع شده است ، لابد براى تشييع جنازه ات آمده اند، برخيزم ! تـا مـادر نـيـامـده ، مـرا كـه بـا تو ببيند داغ دلش تازه تر خواهد شد، اما نه ! بگذار يك بار ديـگـر بـبـوسم اين پيكر قطعه قطعه ات را. آه ! مادر هم كه دارد مى آيد. لحظه اى ديگر اين جا كربلا خواهد شد.(1)
1 - تـقـديـم بـه بـرادر شـهيد مصطفى عبدالشاه ، بر اساس خاطره اى واقعى از برادر رزمنده عباس عطوف .
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 10:18  توسط رضا
|
مسافر كربلا
محمد رضا پیوندی
فـرمـانـده گـردان بـا رويـى گـشـاده مـرا بـه سـنـگـرش بـرد و پـس از خـوشـامـدگـويـى و تحويل بى سيم ، براى سركشى به نيروها به طرف سنگرهاى ديگر رفت .
نـيـروهـا تـازه از عـمـليـات بـرگـشـته بودند و قرار بود از فردا با سازماندهى مجدد، براى عـمـليـات بـعـدى آمـاده شـونـد. گرچه آنان حماسه اى بزرگ آفريده بودند، اما لشكرِ غم بر سنگرها هجوم آورده بود، زيرا آن ها در سوگ بهترين ياران و همسنگرانشان مى گداختند.
شب به نيمه نزديك بود و تاريكى و سكوت محض بر سنگرها حكمفرما، به طورى كه هر تازه واردى مـى تـوانـست حدس بزند اين آرامش مقدمه طوفان است . دلم مى خواست به تك تك سنگرها سـربزنم و همه بچه ها را ببينم ؛ اماگفتم آن ها خسته اند، بگذار كمى بياسايند، فردا همه آن هـا را خـواهـم ديـد: حـسن ، مجيد، مرتضى ، مصطفى ، عباس و از همه مهمتر بهنام كوچك و همه بچه هاى مسجدى كه خاستگاه ما بود، اما انصافا آن ها فرسنگ ها از من جلوتر بودند و خودم را كوچك تر از همه آن ها حس مى كردم ، احساسى كه قابل وصف نبود.
بـه هـرحـال بـايـد اسـتراحت مى كردم تا از برنامه هاى فردا عقب نمانم . نيمه هاى شب بود كه صـدايى مرا از خواب بيدار كرد. از جايم بلند شدم و نشستم . تا آنجا كه يادم بود ديشب كسى داخـل سـنـگـرنـبـود، دقـت كردم ، صدا از بيرون سنگر بود. چراغ قوه ام را برداشته و از سنگر بيرون آمدم . عطر زمزمه ها تن و جانم را شست و شو داد. با خود گفتم به راستى اين همه صداى نـاله درايـن دشـتـى كـه تـا سـاعـتى قبل خاموش بود، از كيست ؟! مسلما اين زمزمه ها از كسى نمى توانست باشد جز بچه هاى گردان ما.
دلم مـى خـواسـت هـمـيـن طـور بـنـشـيـنـم و گـوش جـان بـسـپـارم و بـر حال زار خود بگريم . ناگهان از پشت سنگرها صدايى به گوشم خورد كه ذكر يا رب يا رب لحـظـه اى از دهـانش نمى افتاد. يك لحظه خيمه هاى آقا اباعبدالله الحسين عليه السلام در ذهنم مجسم شد كه راوى مى گويد:
شـب عـاشـورا صـداى زمـزمـه و مـنـاجـات يـاران حـسـيـن عـليـه السـلام مثل دبيب النحل به گوش مى رسيد.
خدايا اين همان زمزمه هاست كه از خيمه هاى ياران فرزند حسين شنيده مى شود؛ آيا من نيز توفيق همراهى اين قافله نور را خواهم يافت ؟!
اذان صـبـح نزديك بود. بايد براى نماز صبح آماده مى شدم . محوطه گردان برايم آشنا نبود. به دنبال كسى بودم كه محل تانكر آب را بپرسم ، اماكسى را پيدا نمى كردم . به هر طرف مى رفتم از تانكر آب خبرى نبود.
از دور شـبـحـى را ديـدم و بـا تحير جلو رفتم . سوسوى نور كمرنگى مرا به سوى خود كشيد چـيـزى نـگـذشـت كـه بـه چـنـد قـدمـى آن هـا رسـيـدم . دو رزمـنـده جـوان مـشـغـول مـنـاجـات بـا پـروردگـار خويش بودند. آنقدر زيبا كه مرا ميخكوب كرد. دلم مى خواست هـمـانـجـا بـنشينم و راز و نياز آن ها را سير تماشا كنم ، اما به محض اين كه حس كردند كسى در نـزديـكـى اسـت ، سـاكـت شـدنـد و باچفيه هايشان صورتشان را پوشاندند. تا بخود آمدم ديدم ناخودآگاه نور چراغ قوه به طرف آن ها نشانه رفته است و يك لحظه جمله ((مسافر كربلا))را ديدم كه پشت پيراهن زيتونى رنگ يكى از آن ها با خط زيبايى نوشته شده بود.
هـمـانـجـا ايـسـتـادم و مـحل وضوخانه گردان را پرسيدم و منتظرجواب ماندم ، اما جوابى نشنيدم ، احـتـمـال دادم سـكـوت آن هـا نـاشـى از دلخـورى بـاشـد، البـتـه حـق هـم داشـتـنـد، چـون مـن حال مناجاتشان را گرفته بودم ، به هرحال از همانجا برگشتم . راستش ته دلم كمى نسبت به آن ها دلگيرشده بودم ، با خود مى گفتم مگر دعا را نمى شد بعدا ادامه داد، اما خيلى زود به خود نهيب زدم و به آن ها حق دادم . در همين فكرها غوطه ور بودم كه صداى مهربانى از پشت سرم به گوشم خورد. برادر همين طور برو جلو ... و آدرس وضوخانه را داد.
طـنـيـن صـدايـش حكايت از ناله هاى لحظات قبل داشت . حالا ديگر جواب همه سؤ الاتم را گرفته بـودم ، در حـالى كـه بـه اخـلاص آن ها غبطه مى خوردم به طرف وضوخانه به راه افتادم . آن شـب هـر چـه بـود گـذشـت امـا حـس غـريـبـى در وجودم شعله مى كشيد كه دلم مى خواست بدانم آن ((مـسـافر كربلا)) چه كسى بود. تنها نشانه اى كه از او داشتم همان جمله اى بود كه بر پشت پـيراهن بسيجى اش نوشته بود و اين هم نشانه اى نبود كه مرا كمك كند. در گردان افرادى كه ايـن جـمـله زيـبـا را بـه لبـاسـشـان مـى نـوشـتـنـد كـم نـبـودنـد و البـتـه هـر كـدام بـا خـطى و اعمال سليقه هايى كه مخصوص خودشان بود.
ده روز از آن مـاجـرا گـذشـت . در ايـن مـدت بـچه ها سخت به يادگيرى و تمرين فنون نظامى و رزمـى مـشـغول بودند. شب هاى دشت نيز ماجراى ديگرى داشت ، اشك بود و آه ، سوز بود و راز و نـيـاز. بـچـه هـا در نـمازها و دعاهاى شبانه با خداى خود عهد مى كردند راه دوستان شهيدشان در عمليات كربلاى چهار را ادامه دهند و سربازى جانباز براى خمينى كبير باشند.
در مـيـان هـمـه آن هـا بـهـنـام ويـژگـى خـاصـى داشـت ، بـا آن جـثـه كـوچـك ، در عمل و تجربه مرد عاقل و چهل ساله اى مى نمود و با همين بزرگنمايى بود كه مسؤ ولين اعزام نـيـرو را وادار كـرد كـه بـالاخـره بـه اعـزامش تن دادند و خدا مى داند كه براى پيوستن به اين قافله نور چه كارها كرد و چه زحماتى را به جان خريد.
عـمـليـات كـربـلاى پنج با همه عظمتش آغاز شده بود. شور و شوقى عظيم و وصف ناشدنى در مـيـان خـيـل جـان بـركـفـان اسـلام ديـده مـى شـد. بـچـه هـاى گـروهـان يـك و دو، شب گذشته خط اول را شـكـسـتـه و گـروهـان مـا نـيـز بـراى پـشـتـيـبـانـى آن هـا در حال پيشروى بود. همين طور كه طول كانال را طى مى كردم جنازه نيروهاى عراقى را مى ديدم كه بـا صـورت هـاى بـاد كرده درجاى جاى كانال پراكنده شده بود. آتش دشمن هر لحظه شديدتر مى شد. طبق معمول پاتك دشمن در حال شكل گيرى بود.
هـمـيـنـطـور خـمـيـده ، خـمـيـده ، جـلو مـى رفتم كه ناگهان صحنه دردناكى مرا ميخكوب كرد. يكى ازبرادران رزمنده كف كانال افتاده بود. چهره او را نمى ديدم اما لباسش آشنا بود. همان ((مسافر كـربـلا)) كـه آن شـب عـجـيـب ديـده بـودم و در حـسـرت شناختنش مى سوختم . صحنه آن شب جلوى چـشـمـانـم آمـد. بـاز هـم جلو رفتم ، خودش بود جمله ((مسافر كربلا)) با همان خط آشنا كه ديده بودم .
كف كانال نشستم . صورت زيبايش در دامن خاك گرم آرميده بود و خون سرخ تازه اى زمين اطراف را سرخ فام كرده بود. خون ، صورتش را پوشانده بود و همين موجب مى شد نتوانم به راحتى او را شـنـاسـايـى كنم ، از اين رو به آرامى صورتش را به طرف خودم برگرداندم . خدايا چه مى ديدم ؟! بهنام بود كه با چهره اى گلگون و لبخند بر لب در كنار دوست هميشگى اش عباس به ديدار حق شتافته و مسافر واقعى كربلا شده بود.
بـراى چند دقيقه حال خودم را نفهميدم . تمام حالات و برخوردهاى بهنام در نظرم مجسم شده بود. دعـاهـاى كـمـيـل ، ناله هايش درنماز شب و مناجات هاى آن شب ... در همين فكرها بودم كه با صداى بـى سـيـم بـه خـودم آمدم . بچه هاى گروهان از من جلو زده و رفته بودند. درنگ جايز نبود. خم شـدم و پيشانى اش را بوسيدم و در حالى كه به اخلاص او كه اينك كربلايى شده بود غبطه مى خوردم ، به راهم ادامه دادم .والسلام
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 8:48  توسط رضا
|
داستان
آخرين بازمانده
محمد رضا پيوندى
آرام و بى صدا بر فراز قلّه نشسته ام و به روزها و ماه هاى گذشته فكر مى كنم ، روزها و ماههـايـى كـه جـنـگ سـرلوحـه هـمـه بـرنـامـه هـاى جـوان هـايـىمـثـل مـن بـود. بـه مـنـاظـر روبـه رويـم چـشـم دوخـتـه ام . مـنـطـقـه عـمـلياتى كربلاى ده و شهرخـُرمـال عـراق . مـرغ خـيـالم را بـه خـاطـرات تـلخ و شـيـريـن ايـام جـنـگ سـپـرده ام ؛ سـيـزده سال پيش روى همين قُلّه !
در ايـن سـيزده سال ، بارها به مناطق جنگى جنوب رفته ام ؛ اما اين بار آمده ام تا خاطرات دوراننـه جـنـگ و نـه صـلح را مـرور كـنـم . در ايـن سـوى مرز ـ ايران ـ همه چيز عوض شده و سبزى وشـادابـى بـر تـنِ خـاك نـشـسـتـه اسـت . امـا در آن سـو تـغـيـيـر مـهـمـى بـه چـشـم نـمـى آيـد.خرمال همان خرمال است ، با كوچه باغ هاى خاموش و سردش .
چـشـمـم را كـه بـراى لحـظـه اى بـبـنـدم دسـتـى مـرا بـه آن سـال هـاى دور مـى بـرد. خـيلى زود به ياد مى آورم آن غروب غمبارى را كه دستور عقب نشينى ازخـرمال را از فرماندهان دريافت كرده بوديم . نيروهاى عراقى وارد منطقه شدند و در قلّه هاى دوطرف ، نيرو پياده كردند. تانك ها از دو طرف ، نيروهاى ما را محاصره كردند. سايه سنگينِ هلى كـوپـتـرى را مى ديدم كه روى قُلّه نيرو پياده مى كرد. سايه اى كه انگار روى قلبم سنگينى مى كرد. چند بار سعى كردم با آرپى جى شرّش را كم كنم . اما فاصله زياد بود و بُرد آرپى جى به آن نمى رسيد.
سـرانـجـام مـحـاصـره تنگ شد و چاره اى جز عقب نشينى براى ما نماند. حالا ديگر موضوعِ سالم رسـانـدن بـچـّه هـا بـه خـط دوم و سـوم مـطـرح بـود. مـنمسئول گروهان دوم بودم . داشتم در ذهنم بچّه ها را سرشمارى مى كردم ، كه صداى مهيبى مرا درجـا ميخ كوب كرد. صدا از طرف ميدان مين بود و ميدان در فاصله چند مترى ما. بى درنگ به اتفّاق چـنـد نـفـر از بـچـّه هـا بـه آن طـرف حـركـت كـرديـم . خـدايـا چـه مـى ديـدم ! پـنـج گـل خونين در ميدان مين افتاده و پرپر شده بودند و خون گرم آنها محوطه زيادى از ميدان مين راگـلگون كرده بود. از طرفى صداى فرمانده از بى سيم به گوش مى رسيد كه پى در پى دسـتـور عـقـب نـشـيـنـى را تـكـرار مـى كـرد. سـعـى كـرديـم درحال عقب نشينى ، پيكر مقدّس شهدا را هم ببريم ، امّا با اين فرصت كم و بدن هاى قطعه قطعه ،امـكـان نـداشـت . بـا نـگاه هاى حسرت بار بدن هاى مطهرشان را بدرقه كرديم و به ناچار به سوى مقرّ تاكتيكى گردان برگشتيم .
سـيـنه بچّه ها داغ بود. داغِ داغ . چشم ها توان خيره نگاه كردن به يكديگر را نداشتند. قطعنامه598 از سـوى حـضرت امام پذيرفته شده بود و بلندگوى مقرّ، پيام مهمّ امام را به اين مناسبتپخش مى كرد. هرگاه امام ، رزمندگان را مورد خطاب قرار مى داد، هِق هِق گريه بود كه محوطه مـقـرّ را پـر مـى كـرد، پـيـام امـام بـه ايـنـجـا رسـيـد كـه فـرمـودنـد:(قبول اين مساءله براى من از زهر كشنده تر است ولى راضى به رضاى خدايم و براى رضاى او ايـن جـرعـه را نـوشـيـدم ) ديگر هيچ چيز قابل كنترل نبود. بچّه ها به سر و سينه مى زدند ومـانـنـد مـادران بـچـّه مـرده شـيـون مـى كـردنـد. گـرچـه ابـتـدا هـضـم پـذيـرش قـطـعنامه بسيارمـشـكـل بـود؛ امـا وقـتـى پـيـام امـام تـمـام شـد، هـمـه بـچـّه هـا سرشان را پايين انداختند و روانه سـنـگـرهـايـشـان شـدنـد. احساس كردم قلب بچّه ها آرام شده و روح قدسى امام در قالب كلماتى دلنـشـيـن بـر جـان هـاى نـاآرام آنـان نـشـسـتـه و اضـطـراب ـِدل هايشان را به آرامش مبدّل كرده است .
بـچـّه هـا پـايـان جـنـگ را پـذيـرفـتـه بـودنـد؛ بـا همه فراز و نشيب هايش و با همه تلخى ها وشيرينى هايش .
# # #
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 8:32  توسط رضا
|
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 8:17  توسط رضا
|
از آن روز كـه رفـتـه اى و قـد و قـامـت رعـنـايـت را نـديـده ام ، كـوشـيـده ام آنـچـه در دل دارم نگه دارم و چيزى نگويم . تا امروز نگذاشته ام به نرگس ات خبر برسد؛ گرچه چند روز اسـت بـراى ديـدنـت سـخـت بـى تابى ميكند. دردهاى دلم را گذاشته ام براى روزى كه تو بـيـايـى . امـا دردهـاى دل نـرگـس چـهار ساله ات را به جاى تو شنيده ام كه گاه بهانه تو را گـرفـتـه و گـاه بر سرِ قاب عكس تو به خواب رفته است ؛ همان قاب عكسى كه هم اكنون رو به روى من است و اشك هايى كه از نرگست پنهان كرده ام روى آن مى ريزد.
در ايـن چـهـار سـال نرگست كمتر تو را ديده است ؛ چهار سالى كه تو بيشترش را در جبهه هاى خـون و شـرف گـذرانـده اى و مـن ، دلبـنـدت را مـانـنـد گـلى تـر و تـازه نـگـه داشـتـه ام . دو سال اوّل زياد مشكل نبود، اما از روزى كه زبان باز كرده ، شب و روز نداشته ام . جاى تو خالى ، كه شيرين زبانى هايش را بشنوى و او را در آغوش بفشارى . مى دانم كه تو هم دلت لك زده بـراى لُپ هـاى نـرگـست كه به قول خودت جان مى دهد براى بوسيدن . غنچه لب هايش را كه باز مى كند محشرى به پاى مى كند كه نگو. يادت هست ، اولّين كلمه اى كه گفت (بابا) بود و تـو او را در آغـوش گـرفـتى و به شوخى به من گفتى : (حالا ديدى كه بابا را بيشتر دوست دارد!) و مـن از ايـن شـوخـى ، دلخـور كـه نـه ... دلگير هم نه ... شايد كمى دلشوره پيدا كرده بـودم كه نبودنت را چگونه تحمّل خواهد كرد. و اينك آن زمان فرا رسيده است و رؤ ياى دلشوره هـاى رازآمـيـز بـه حـقـيـقـت پـيـوسـتـه و سـرِّ آن كـه تـا بـه حال مكتوم مانده بود، افشا مى شود.
تـاكـنـون بـا نـبـودنـت سـاخـتـه ام ، امـا تـصـوّر (هـرگـز نـبـودنـت ) را نـكـرده ام . سـال هـاى قـبل در اين ايّام هر جا بودى خودت را مى رساندى و به بهانه سالگرد ازدواجمان ، دسـتـه گـلى پـر از گـل هـاى (نـرگـس ) بـه مـن هـديـه مـى كـردى . يـادت كـه هـسـت ؛ تـو گـل ها را به من مى دادى و نرگس آن ها را با اصرار از من مى گرفت و دوباره به تو مى داد و دوسـت داشـت تـو گـل هـا را بـبـويى و عطر آن ها را استشمام كنى . تو كه رفته اى ، به يادت بـاغـچـه را پـر از گـل هـاى نـرگـس كـرده ام و نـرگـس تـو مـرتـب آنـهـا را آب مـى دهـد و بـه قول خودش آنها را نوازش مى كند تا بزرگ شوند براى هديه كردن به بابا.
راسـتـش را بـخواهى تا امروز دلم نمى خواست باور كنم كه رفته اى و دلم را به خبرهاى زنده بـودنـت خـوش كـرده بـودم ؛ امـا امـروز كـه هـمـسـنـگـران بـاوفـايـت ، جـسـد پـاك تـو را از دل آتـش دشـمـن بـيـرون كشيده اند و خبر قطعى شهادتت را به من داده اند، ديگر چه اميدى داشته بـاشـم ؟ تـو رفـته اى و من و نرگس را با هزار اميد و آرزو تنها گذاشته اى و بى گمان تو بـه هـدفـى بـزرگـتـر و والاتـر رسـيـده اى . خدا نكند امروز در انجام رسالت زينبى ام ذرّه اى كـوتـاهـى كـنـم . تـو حسينى رفته اى ، اگر خدا بخواهد من هم زينبى خواهم ماند و به يارى حق نـرگـس را هـمـان طـور كـه گـفـتـه اى بـزرگ خـواهم كرد. اما تو بگو نبودنت را چگونه به او بگويم . با چه زبانى به او بفهمانم كه بابايت رفته است و ديگر نمى آيد. اصلا چرا من ؟! وقتى تو پس از چندين ماه آمده اى و خودت حضور دارى گفتنِ من چه لزومى دارد؟
نـه ! نـه ! نـمـى شـود بـه او نـگـويـم ... بـا روحـيـّه لطـيـفـى كـه دارد مـى دانـم تـا سال هاى سال مرا سؤ ال پيچ خواهد كرد كه چرا نگذاشتى يك بار ديگر بابايم را ببينم . پس به من حق مى دهى كه نتوانم از عهده اين كار برآيم و عقيده داشته باشم كه تو، آرى تو، خودت بايد اين مشكل را حل كنى ! خودِ تو هم گاهى اينجورى مى شدى و به من مى گفتى تو بايد اين مـشـكـل را حـل كـنى و حالا من حق دارم حلّ اين مشكل را به تو بسپارم . جوادِ من ! اميدوارم از من دلگير نشده باشى . تو را به حق هم نامت ، جوادالائمه ، تقاضاى مرا رد نكن .
بـيش از اين نمى توانم با تو آرام حرف بزنم . هواى دلم سخت بارانى شده است با تو حرف ها دارم ، آن گاه كه ببينمت خواهم گفت . اما اين را بايد زودتر مى گفتم ؛ زيرا نرگسِ تو هنوز خـواب اسـت و تـا چـند ساعت ديگر جنازه مطهّر تو بر بالاى دست مردم پرواز خواهد كرد. آه ! چه خـوب شـد يـادم آمـد، بـايـد بروم تا نرگس خواب است تربت سيّد الشّهداء را، كه وصيت كرده بودى در كفنت بگذارند، از صندوقچه بيرون بياورم .
# # #
ايـن تـربت حرم حسينى و اين پارچه متبرّك و اين هم دعاى جوشن كبير! چزهايى كه در صندوقچه اسـت و مـن امـيـدوار بـودم هيچ گاه آن ها را استفاده نكنم . صداى نرگس ؟! اين نرگس است كه مرا صدا مى كند! خدايا چه زود بيدار شد! هنوز خيلى از كارها مانده است . اگر بپرسد چه مى كنى ، هـيـچ جـوابـى براى او نخواهم داشت ؟... راستى ! جاى نگرانى نيست ، من كه همه چيز را به خودِ جواد واگذار كرده ام و اين مشكل به دست او حل مى شود.
# # #
ـ مامان سلام !
ـ سلام به روى ماهت دخترم !
ـ چى شده ؟ مادر به فدايت ! چرا به اين زودى بيدار شدى ؟
ـ بابا! باباجون منو از خواب بيدار كرد. او الا ن اين جا بود.
ـ كى اين جا بود؟! بابا! چطور من اونو نديدم ؟ حتما تو...
ـ نه مامان نه ! بابا خودش همه چيزو برام گفت .
ـ گريه نكن عزيزم ! برا مامان مى گى كه بابا چى گفت ؟
ـ گفت كه ديگه منو نمى بينى ! اگه مى خواى منو ببينى فقط يه بار مى تونى به شرط اين كه دلت قرص باشه . مامان جون ! قرص باشه يعنى چى ؟!
ـ يـعـنـى مـحـكـم بـاشـه دخـتـرم ! يـعـنـى مـثـل يـه آدم بـزرگ ! مثل بابات مقابل سختى ها مردونه بايسته !
ـ آره ! بـابـا هـم هـمـيـنـو بـهـم گـفـت . حـالا مـن مـيـخـوام يـه بـار ديـگـه بـابـامـو بـبـيـنـم . قول مى دم ! مامان قول مى دم كه دلم قرص باشه !
ـ مادر به فداى قلب كوچيكت ، مگر قلب تو چقدر است كه قرص باشد؟
ـ مـامـان شـمـا چـرا گـريـه مـى كـنـيـن ! مـن ديـگـه گـريـه نـمـى كـنـم چـون بـه بـابـا قول دادم ! قول مردونه !
ـ ...
ـ مامان ! اون پارچه سفيد كه دستته چيه ؟ لباسِ باباست ؟!
ـ چطور مگه دخترم ، بابات لباس بسيجى داره كه اونم خاكيه .
ـ نه مامان ، نه ! خودم ديدمش كه لباس سفيد تنش بود! خيلى قشنگ شده بود...
ـ چرا حرف نمى زنى مامان ؟! هنوز دارى گريه مى كنى ؟! امروز نرگساى باغچه رو برا بابا مـى چـيـنم ، نه ! نه ! اوّل آبشون مى دم بعد مى چينمشون . بابا رو كه ديدم مى خوام بهش هديه بدم .
قـربـون دخـتـرم بـرم ، بـارك اللّه ... بـابـات عـطـر گل نرگس را خيلى دوست داشت .
من طاقت ندارم جاى تير و تركش ها را بر بدن مقدّست ببينم ، نرگس را هم به دوستانت سپرده ام و هـنـوز نـمـى دانـم كـه رفـتنت را مى داند يا نه . اما اين را مى دانم كه آن همه گريه و اصرار بـراى ديـدن پـيكر خونين تو بى دليل نبوده است . نرگس من از غصّه دق نكند خوب است ! خدايا كـمـكـم كـن ! او دارد بـه طـرف تـو مـى آيـد. جـواد! دخترت آمده است ، دخترت نرگس ! برايت گلِ نـرگـس آورده اسـت ؛ هـمـان گـلى كـه تو دوست داشتى و هميشه به تو مى داد. چرا همه ناگهان گـريـه مـى كـنـنـد؟! چـرا سالن بهشت شهدا به لرزه در آمده است ! نكند نرگس من ... بايد جلو بـروم و بـبـيـنـم ... خداى من اين دختر مى خواهد چه كند؟! بالاى سر جواد چه مى كند؟! روى پيكر جـواد خـم شـده اسـت ... گل ... گل نرگس رابه صورت جواد نزديك كرده است ، او مى خواهد جواد گل را ببويد... بى جهت نيست كه همه سالن به گريه افتاده اند. اما او گريه نمى كند. بايد نزديك تر بروم و او را از پيكر جواد جدا كنم .
ـ يا حسين زهرا!
ـ مامان ! مامان ! بابا گل منو بو كرد...
ـ آره دخترم ...مثل هميشه ...
بـه جـواد گـفـتـه بـودم كـه طـاقـت ديـدن پـيـكـر زخـم خـورده ات را ندارم اما امروز نرگس درس بزرگى به من داد. درسى كه او از جواد آموخت .
والسلام .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 8:3  توسط رضا
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1383ساعت 9:31  توسط رضا
|